من اگر مسیحی بودم، پای ثابت آئین اعتراف بودم. هر هفته زیباترین لباسم را میپوشیدم. فرق چپ موهایم را باز میکردم. خوشبوترین عطرم را میزدم و مثل یک آدم متشخص، یک پسر خوب، میرفتم پشت پنجرهای که سوی دیگر آن کشیشی نشسته است، زانو میزدم. پنجههایم را در هم گره میزدم و روبهروی صورتم میگرفتم. چشمانم را میبستم. نفَسم را فرو میخوردم و تمام گناهانم را موبهمو، ریزبهریز، با تمام جزئیات تعریف میکردم. البته به شرطِ آنکه کشیش منصفی باشد و زمین بهشت را گران نفروشد. من دلبستهی آئین اعترافم. اینکه ببینی کسی هست که به رغم دانستن همهی گناهان تو، هنوز هم میتواند تو را دوست داشته باشد، هنوز هم میتواند به تو امید بدهد، حس خوبی دارد. حسی که به آن محتاجم. چشیدهای؟ طعم خوشبختی دارد. به خودت میگویی این که آدم است و با این همه گناه، هنوز من را دوست دارد؛ پس خدا هم.. خدا هم من را دوست دارد. آن وقت میشود که وسوسه میشوی با نوک انگشتانت برای خدا بوس بفرستی: «یک بوس کوچولو، از طرف یک آدم کوچولو؛ با احترامات فائقه». من اگر مسیحی بودم، هر هفته میرفتم و به تمام گناهانم، مو به مو اعتراف میکردم. ترجیع بند اعترافات من این است: من.. من پروردگار عهدهای شکستهام.
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:20
|
مدتی است به سرم زده است که باز هم وبلاگ بنویسم. اول تصمیم گرفتم که جای دیگری بنویسم؛ جایی غیر از اینجا. شاید به نوعی میخواستم فرار کنم. کلی با خودم کلنجار رفتم، تا قانع شدم که همینجا بنویسم. از اینجا نوشتن میترسیدم. کلاً خیال میکنم که گذشته، با اینکه گذشته است، ترسناک است. علی الخصوص که ناجور و نخواستنی به نظر بیاید. نمیدانم زشت یا خطخطی مثلاً. من مدرسه هم که میرفتم اینطور بودم. دوست میداشتم کل دفتر مشقم منظم و مرتب باشد. خط خوردگی نداشته باشد. هر جا که دستم خط میخورد یا چیزی را غلط مینوشتم، کل آن صفحه و صفحهی قرینهاش در نیمهی دیگر دفتر را پاره میکردم. از نو در صفحهای تازه مینوشتم. همین میشد که معمولاً به نیمهی دفتر نرسیده دفتر تازهای میخریدم. چون اگر بعد از گذشتن از نیمهی دفتر دستم خط میخورد، نمیتوانستم صفحهی قرینهی آن در نیمهی اول دفتر را پاره کنم. هیچ دفتر مشقی به آخر نرسید. همهشان را نیمه رها کردم. اصولاً -میخواهم از آن حرفهای کلی بزنم- من همیشه نیمه بودهام؛ همیشه ناتمام. برای تمام شدن باید همهی گذشته را با همهی نواقص آن بپذیری. این پذیرش شجاعت میخواهد. من هیچ وقت شجاع نبودهام. حالا به سرم زده است کمی عوض شوم. گذشته را با همهی تلخیهای آن بپذیرم و به استقبال آینده بروم. به همین خاطر میخواهم باز هم اینجا بنویسم.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:34
|
بسم الله. تب کردهام. ناخوشم. هر سال همینطور میشوم. از اوایل پاییز تا اواخر زمستان. از اولین برگی که رخ زرد میکند تا اولین جوانهای که سبز میشود. دلنگران هستی میشوم شاید؛ دلنگران سبزی، حیات، زندگی. نمیدانم. اولین جوانه را که ببینم، خیالم راحت میشود؛ آرام میگیرم. فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر. آن وقت خوب خوب میشوم؛ خوب خوب. این بساط هر سال است؛ از وقتی که عقلرس شدهام. آهسته بخوان این ترکیب ثقیل و نامأنوس عقلرس را. مادرم نشنود که میخندد. هاه.. عقل! بس که رسیده است، عنقریب است که بیافتد و بر ملاج من که سالها است، بیخیال و آسوده، در زیر سایهی سنگیناش لمیدهام، بکوبد. آن وقت من، برای صدهزارمین بار، کاشف جاذبهای میشوم که سیب عقلهای رسیده را به دامن خاک میکشاند و بدنام میکند؛ خاک عشق. من که بیخیالم. ننگ و عار که نیست؛ کل شیء یرجع الی اصله. فقط بیتابم که چرا تأخیر میکند. که بود آن رفیقی که به صحرا شده بود؟ عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گل(زار) فرو شود، پای او به عشق فرو میشد. من اما در برهوتی لمیزرع گیر افتادهام. من را چه میشود که به فصل باران، دچار خشکسالیام و دربهدر دستور نماز استسقاء میجویم؟ این عذاب نشنیدن حرفی است که باید آویزهی گوش میکردم و نکردم. بازیگوشی کردم. دو قطره اشک سیرابم میکرد. طمع کردم. آسمان امیدم را به این سرزمین یأس فروختم. بهترین چیز رسیدن به نگاهی است، که از حادثهی عشق تر است.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:8
|